تبليغاتX
دشمن مردم

دشمن مردم

"[كافكا] بارها به من گفته بود: «یعنى مى شود روزى همه چیز تغییر کند؟»" بله كافكاي عزيز، مي‌شود!


يك سال و نيم پيش نوشين احمدي خراساني مقاله‌اي نوشت و در آن فعالان جنبش زنان و فمينيست تاريخ معاصر ايران را به پنج نسل تقسيم كرد. در آن تقسيم‌بندي جواناني كه در سالهاي اخير درگير مسائل زنان هستند تحت‌عنوان "فمينيستهاي نسل پنجم" نام‌گزاري شده بودند. كليت مطلب هم اينجوري بود كه فمينيستهاي نسلهاي قبلي مشكلات مختلفي داشتند ولي اين نسل پنجميها "موقعيتي" و باز و منعطف و خوب و ناز و الخ هستند. خب، واقعيتش اين بود كه مانند تمام مطالبي كه در مورد يك جنبش به‌به و چه‌چه مي‌كنند، نمي‌شد اين مطلب را زياد جدي‌ گرفت.
اين از اين؛ اما نكته ديگر هم اينكه اين به‌به‌ چه‌چه كردن از جوانان اين دوره، آنهم وقتي كه خود اين جوانان هم به خودشان خيلي اميد ندارند، بوي رياكاري مي‌داد. حقيقتش اينكه يكي دو سالي مشتاقانه منتظر بودم پرده برافتد! خب، خدا را شكر بلاخره همينطور هم شد: سر يك سري مسائل خيلي جدي درون كمپين يك ميليون امضاء اختلافاتي بروز كرد و در مقابل سوالات و اعتراضات اكثريت كه بيشترشان هم همان "نسل پنجمي‌هاي گل و بلبل"‌بودند، نوشين احمدي و چند نفر ديگر حساب خودشان از بقيه جدا كردند و براي خود محفلي زدند. حالا اينكه مشكلات چه بود و حق با چه كساني بود، بماند، چند روز پيش خانم احمدي مقاله‌اي نوشتند و از مشي و برخورد خود و دوستانشان دفاع كردند. اما نكته جالبي كه در حال حاضر برايمان مهم است، مقايسه نوع برخورد جديد خانم احمدي با همان نسل پنجميهاي مقاله يكي دو سال پيشش است.
اول ببينيم نسل پنجمي‌ها قبلا چطور بودند:

"كمپين يك ميليون امضاء با حضور جوانان پرشور (نسل پنجم فعالان جنبش زنان در ايران) كليد خورد و به دشواري قدم‎هاي اوليه را برداشت و با انرژي فوق‎العاده‎اي هم‎چنان به راه خود ادامه مي‎دهد. بار سنگين پيشبرد آن نيز بر شانه‎هاي لاغر اما استوار اين نسل جديد قرار دارد. نسل پنجمي‎ها در 22 خرداد 85 خود را مهياي تغيير كردند، بيشترين هزينه را در ميدان هفت تير پرداختند و در تداوم آن حركت ـ در كمپين يك ميليون امضاء ـ هم‎چنان پايداري مي‎كنند، هزينه مي‎پردازند، در فضاهاي عمومي با طرح بحث‎هاي اقناعي با مردم امضاء جمع‎آوري مي‎كنند، سايت‎ها و بلاگ‎ها را جان مي‎بخشند و ذهن و قلم خلاق‎شان، در عرصه‎ي نظريه‎پردازي و ثبت تاريخ مكتوب جنبش زنان، بي‎وقفه جاري و جوشان است.
برخي از ما فعالان نسل‎هاي پيشين در شرايطي با اين جوانان تازه نفس پيوند خورديم كه حتا اميد به ادامه‎ي حركت‎هاي كوچك و محدود را هم از دست داده بوديم، اما اين نسل جوان و با شهامت (كه خوشبختانه از قالب‎هاي ايدئولوژيك و قضاوت‎هاي از پيش انديشيده به دور است) روح تحول‎خواهي تازه‎اي بر كالبد خسته‎ي جنبش زنان دميد."
خب، تا اينجا كه من حسابي تحت‌تاثير قرار گرفتم، اما بهتر است احساسات غريزي خود را كنترل كنيم و ببينيم خانم احمدي چه چيزهاي ديگر درباره اين نسل به ما مي‌آموزد:
"اين نسل پنجمي‎ها كه هستند؟ اما نسل پنجم فمينيست‎هاي ايراني كه آن را با توجه به رويكرد و روش و شرايط متفاوت‎اش، نسل جديدي شناسايي مي‎كنم، نسلي غيرايدئولوژيك اما با فاصله‎اي نسبي از قدرت است. اين نسل كه از سويي دوران 8 ساله‎ي اصلاحات را از سر گذرانده و از سوي ديگر شرايط بين‎المللي جديد را ديده است [آن زمان حسابي دنياديده و پخته بودند!]، به ناگزير نمي‎تواند با آن قالب‎ها و مرزبندي‎هاي ايدئولوژيك سابق شناسايي شود. ... اين نسل جديد از فمينيسم (البته لزوما نمي‎توان آن را فقط با معيار هرم سني تقسيم‎بندي كرد هرچند بدنه‎ي اصلي آن را جوانان زير 30 سال تشكيل مي‎دهند) را شايد بتوان ”فمينيسم عامه‎ي مسلمان“ ناميد كه با ”اسلام ايدئولوژيك“ در ماهيت، و با ”اسلام داراي قدرت“ در روش و خواسته‎ها، متفاوت است. ... براي نسل پنجم فمينيست‎ها، داشتن يا نداشتن مذهب غيررسمي يا رسمي، خط فاصله‎اي بين خود با ديگري ايجاد نمي‎كند كه مثلا بخواهد با متر و معيار آن، با ”ديگران“ متحد شود يا نشود...در واقع شايد بتوان گفت دين و مذهب آن‎ها، مانع يا معياري براي فمينيسم‎شان نيست. در واقع مشروعيت‎اش را از پايين و در زندگي روزمره‎ي مسلماني‎اش مي‎گيرد و نه از بالا...با گرايشي سروكار داريم كه شايد بتوان آن را فمينيسم عامه يا فمينيسم روزمره يا فمينيسم موقعيتي ناميد."

اما حالا وضعيت اين نسل بعد از كسب تجربه كمپين و بروز اختلافنظر با نوشين احمدي و معدود دوستانش چه تغييري مي‌كند؟ مقاله جديد خانم احمدي پاسخمان را مي‌دهد:

"اصولا هر نوع انتقاد و تغییر ـ حتا کوچک ـ در شکل‎بندی رفتار آدم‎ها، واکنش و حساسیت بر می‎انگیزد. (این واکنش‎ها به‎خصوص در جوانان، غالبا به‎صورت غریزی و احساسی نمود می‎یابد)"
"از موعظه و ذکر نصیحت هم عبور کردیم: کمپین هم‎چنین از فضای انتزاعی و سنتی شعاردادن و نصیحت کردن (شاید برای ایجاد تسلط بر جوانان) نیز با موفقیت عبور کرد"
"موقعیت جدید، فضای ملتهب و بغرنجی را بر فعالیت و رفتار کنشگران کمپین تحمیل کرد تا جایی که بسیاری از فعالان، دیگر نمی‎توانستند همچون سال گذشته، رفتار خود را هماهنگ سازند و با تحولات تازه، وفق دهند. و این امر باعث عصبانیت شان شده بود. اما درک موقعیت جدید (به‎ویژه شناخت از ظرفیت، هوشیاری، و قدرت بازدارندگی نیروهای مخالف) برای همه یکسان نبود، ‎خاصه برای جوانان پرشور و با اراده، که به‎تازگی یاور جنبش زنان شده بودند."

خب خانم احمدي سعي كرده جانب ادب را نگاه دارد اما ديگر امروز هر كودكي هم مي‌داند وقتي از "غريزي"‌و "احساسي" و "تحت‌تاثير شعار و نصيحت" بودن و مشكل در "درك موقعيت جديد" صحبت مي‌كنيم از چه صحبت مي‌كنيم! جوان آگاه ديروزي بعد از يكي دو سال فعاليت در جنبش و كمپين ناگهان مشاعرش را از دست داده و غريزي و احساسي و ساده‌تر بگوييم ابلهانه رفتار مي‌كند!

پ.ن. متاسفانه هنوز مباحث و اختلافات داخلي كمپين چندان باز و مطرح نشده، اما مشخص است كه خيلي زود بحثها علني مي‌شود، فكر كنم اين مطلب جديد نوشين احمدي استارت كار را زده باشد! ضمنا اين نكته را هم بگويم كه نمي‌دانم چرا اين نسل‌پنجمي‌هاي نوشين احمدي مرا ياد راي‌اولي‌هاي مشاركت و خاتمي مي‌اندازد!
پ.ن.2. نمي‌خواهم وسط دعوا نرخ تعيين كرده باشم، پس اين نكته را هم بگويم آنطور كه در اين مطلب
به اختصار توضيح داده بودم، در عين حال كه با برابري حقوقي (و مهمتر از ان برابري اجتماعي تمام انسانها) موافقم، چرا كمپين را امضاء نمي‌كنم. باز هم خيلي خلاصه بخواهم توضيح دهم اين است كه به نظرم كمپين آن حداقلهايي را تامين نمي‌كند كه از ورود عناصر فرصت‌طلب و ضدآزادي و ضد‌عدالت جلوگيري كند، نشان به آن نشان كه در كمپين هم افرادي فعاليت كرده و مي‌كنند كه براي صلح مبارزه مي‌كنند و هم عناصري كه با حمايتشان از راست‌ترين و جنگ‌طلبترين بخشهاي كاخ سفيد، مستقيم و غيرمستقيم مدافع حمله نظامي به ايران هستند. به نظرم نمي‌توان حركتي را كه به چنين افرادي اجازه كار و تبليغ براي خود مي‌دهد، عدالت‌طلبانه و آزادي‌خواهانه ناميد، همانطور كه جنبش "وحدت‌طلبانه" سال پنجاه و هفت را نمي‌توان اينگونه ناميد، علي‌رغم اينكه آدمها و جريانهاي ارزشمندي در آن جنبش و در اين كمپين حضور داشتند و دارند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 13:57  توسط پويا  | 

اين چند تا طنز را اينجا ديدم، اما از آنجا كه براي خودم نوعي حق انحصار نسبت به اينگونه مطالب قائلم
به جاي لينك دادن همينجا كپي‌پيستشان مي‌كنم!

1) سالهاي 1970 در مسكو سالهاي سردي بود. در شهر شايعه پيچيد كه فردا در فروشگاه مركزي شماره 1 گوشت به فروش خواهد رسيد. فردا با بازگشايي فروشگاه دهها هزار نفر گرد آمده بودند: همه لباس گرم به تن داشتند- صندلي كوچك- ودكا و مهره هاي بازي شطرنج با خود آورده بودند. همگي در صف مي ايستند.
در ساعت 3 بعد ازظهر مسئول فروشگاه بيرون مي آيد و فرياد ميزند: رفقا همين الان از دفتر مركزي حزب كمونيست به من اطلاع دادند كه گوشت براي همه كافي نخواهد بود. بنابراين يهودي ها به خانه برگردند.
يهودي ها با ناراحتي صف را ترك مي كنند و بقيه در انتظار مي نشينند.
در ساعت 7 بعدازظهر باز مسئول فروشگاه بيرون آمده و فرياد ميزند: رفقا باز از دفتر حزب تماس گرفتند. اينطور كه پيداست گوشت اصلا آورده نمي شود پس همگي به خانه برگرديد.
جمعيت در حال متفرق شدن با ناراحتي فرياد مي زنند: اين يهودي ها باز هم شانس آوردند.

2) جايي در استپ پيرمردي در حال مرگ است. ناگهان صداي در زدن در به گوشش مي رسد.
كيه؟
مرگ. از پشت در صدايي بگوش مي رسد.
خدا را شكر. فكر كردم كي جي بي هست!.

3) سه كارگر به زندان افتادند. هر كدام دليل زنداني شدن خود را تعريف مي كند:
اولي: من هميشه به محل كارم ده دقيقه دير مي رسيدم. متهم به خرابكاري شدم.
دومي: من هميشه به محل كارم ده دقيقه زودتر مي رسيدم و به جاسوسي متهم شدم
سومي: من هميشه به موقع به محل كارم مي رسيدم و متهم شدم به داشتن ساعت وارداتي خارجي!!

4) افسر كي جي بي در پارك قدم مي زند. به پيرمرد يهودي كه در حال خواندن كتابي است بر مي خورد.
پيرمرد چي مي خواني؟
تلاش مي كنم عبري ياد بگيرم.
عبري به چه دردت مي خورد؟ افسر متعجب مي ماند. – براي گرفتن ويزاي اسراييل احتياج به سالهاي زيادي داري. تا مدارك تو تاييد شود ديگر از دنيا رفته اي.
من عبري را براي اين ياد مي گيرم كه بعد از مرگم در آسمان بتوانم با ابراهيم و موسي صحبت كنم. در بهشت همگي به عبري سخن مي گويند. – پيرمرد توضيح مي دهد.
و اگر بعد از مرگ به جهنم بروي چه؟
خوب! در اونصورت روسي رو. بلدم...

پ.ن. الان اين را در سايت كمپين ديدم؛  كمپيني عليه خشونت از عليه زنان با حمايت نيكول كيدمن كه قبلا در كمپينهاي ديگري مانند چگونه زنان فلسطيني و لبناني را در آني دود كنيم، شركت فعال داشته! واقعا جاي تاسف است كه در اين دنياي بي‌در و پيكر هر كس و ناكسي با چند ژست ساده و دنياپسند مي‌تواند خودش را انسان‌دوست و آزادي‌خواه جا بزند، آنهم نيكول كيدمني كه با راست‌ترين و جنگ‌طلبترين جناحهاي كاخ سفيد روابط حسنه دارد!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 18:29  توسط پويا  | 

اين آيه سوره نساء (؟) معروف شده كه در مورد چند همسري به مردان (يا پيغمبر؟) مي‌گه بله به شرطي كه بتوانيد "عدالت" را بين زنانتان رعايت كنيد؛ مشكلي نيست.

من از تفاسير مختلفي كه از اين آيه ميشه بي‌اطلاعم، ولي اون چيزي كه من در برداشت اول از اين آيه مي‌تونم بفهمم اينه كه پيغمبر خدا احتمالا به نمايندگي از مردان از خدايش درباره اينكه آيا مجاز هست بيش از يك همسر اختيار كند مي‌پرسد. خداوند هم كه احتمالا روي مود طنز و تمسخر بوده، در جواب مي‌گويد بله، به شرطي كه بتوانيد عدالت را رعايت كنيد! ماجرا شبيه اين مي‌ماند كه فرضا از ولتر بپرسيم آيا حق داريم جلوي حرف زدن مخالفان خود را بگيريم و او جواب دهد بله، به شرطي كه "آزادي" را پاس بداريد. خب هر كسي كه يك ذره شعور و كمي وجدان داشته باشد مي‌فهمد كه رابطه همزمان يك مرد با چند زن حداقل تا وقتي كه آن چند زن مجبورند تنها با آن يك مرد باشند، خلاف عدالت است.
احتمالا ادامه ماجرا بدينگونه بوده كه پيامبر خدا و بعضي ديگر از "مردنماها" سريعا آنچه را كه خود خواسته‌اند از كلام خدا برداشت كرده‌اند و اين شده كه شده.

پ.ن. پيشنهادي براي مسلمانان معتقد به هرمنوتيك و علم تاويل: چرا بايد تصور كرد كه خدا هميشه جدي و خشك با بندگانش حرف مي‌زند؟ يعني خدا به اين بزرگي حس طنز و شوخي و ... ندارد و مثلا از خواندن مولير لذت نمي‌برد؟ (البته نمي‌دانم، شايد علماي علم تاويل خيلي زودتر به مسئله شوخ بودن خداوند توجه كرده‌اند و من خبر ندارم)

پ.ن. 2. از اين تركيب ماركسيسم-فمينيسم متنفرم؛ مثل اين مي‌مونه كه در معرفي آدمي بگيم داراي مدرك دكترا-ديپلم. خب هر آدم سليم‌العقلي مي‌تونه بفهمه كه طرفي كه دكترا گرفته حتما ديپلم هم دارد!
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 2:40  توسط پويا  | 


جوونتر كه بودم؛ در واقع از همان بدو خردسالي، هميشه آرزو داشتم تو عمرم يه كار بزرگ و قهرمانانه بكنم كه اغلب اين كارِ بزرگ، جان دادن براي دوستان و رفقا و عشق و اينا بود.

به مرور شكل اين آرزو تغيير كرد و الان بيشتر اينجوري شده كه دوست دارم يه چيزي بنويسم كه در ستايش و مدح دوستي و رفاقت و عشق و اينا باشه.

اي خاك بر سرم!

اي تف بر تو اي قلم!

پ.ن. خب حكم هانا عبدي دختر كردي كه در جريان فعاليتهاي زنان و كمپن دستگير شده بود اومده و قراره پنج سالي زندان در تبعيد داشته باشه. طبعا اميدوارم كه حكم در تجديد‌نظر بشكنه و هانا زودتر آزاد بشه. ولي اگه اينطور نشه و اونطوري كه تا حالا بوده برخورد شديد و تند با هانا و دختراي كرد كمپيني ادامه پيدا كنه، بازم نشون مي‌ده كه مسئله زنان (و البته مسائل ديگر) در شهرستانها و به خصوص جاهايي مثل كردستان (و فرضا بلوچستان، تركمن‌صحرا و ...) چقدر متفاوته و جمهوري اسلامي چطور از اين تفاوتها و بي‌پناهي اين مردم استفاده مي‌كنه تا درسي كه مي‌خواد به باقي زنان كمپيني در جاهاي ديگر بده، بده. متاسفانه به نظرم اينطور مي‌اد كه در قياس با زندانهاي چندهفته‌اي فعالين زنان در تهران، خيلي خيلي كم به هانا و روناك پرداخته شده. البته جمهوري اسلامي براي توجيه اين دوگانگي‌ اتهام فعاليت جدايي‌خواهانه و تروريستي به هانا و روناك مي‌زنه، اما تا وقتي كه اين اتهامات ثابت نشده نبايد حتي يك ذره هم از حمايت از هانا و روناك كم كرد. البته به نظرم حتي اگر اين دخترها براي جدايي كردستان مبارزه مي‌كردند و به اين اعتقاد داشتند كه براي رسيدن به خواسته‌شان چاره‌اي جز مبارزه مسلحانه نيست، تنها از حق و حقوق طبيعي و مسلم خودشان استفاده مي‌كردند.
اينم لينكي درباره هانا

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 3:19  توسط پويا  | 


چند وقت پيش مطلبي نوشته بودم در باب انحطاط اقشار بالايي طبقه متوسط ايران؛ اينكه بر خلاف ادعاهاي زيباي پيشرو بودن، نه تنها اميدي به اين طبقه نيست بلكه بايد به عنوان يكي از موانع بسيار جدي دموكراسي و پيشرفت ايران در نظر گرفته شود.

نشريه سپيد، نشريه‌اي كه تنها براي اعضاي جامعه پزشكان ارسال مي‌شود در صفحه آخر خود سلسله مطلبي دارد با عنوان "يادداشتهاي مطب دكتر سودو هيپوكرات (بقراط تقلبي)." نويسنده اين سلسله داستانكها، دكتر احمد مدني فوق تخصص نوزادان است. بد نديدم يكي از اين داستانكها را كه در شماره 105 نشريه سپيد به تاريخ 18 خرداد چاپ شده اينجا بياورم. خودتان مطلب را خواهيد خواند؛ اما جدا از ابعاد دهشتناك سقوط اخلاقي جامعه پزشكان كه در اين داستانكها منعكس مي‌شود؛ نكته جالب اين است كه در اين مدت اعتراض و شكايتي از اينكه به جامعه پزشكان توهين شده و ... نشده؛ خب خود دوستان مي‌دانند اوضاع و احوال چگونه است، مسئله تنها آبروداري جلوي غيرپزشكان است.

"دوازدهم دسامبر: امان از دست بعضي از اين همكاران! ديگر امروز از دست دكتر سرجناتي جوش آوردم. دكتر سرجناتي جراح است و قرارمان هميشه اين بود كه هر مريضي كه برايش مي‌فرستم بعد از انجام عمل 15 درصد حق‌العمل را در وجه اين حقير فقير كارسازي كند. مدتي بود كه هر وقت مي‌ديدمش و سراغ مريضهايي كه برايش فرستاده بودم مي‌گرفتم شانه بالا مي‌انداخت و اظهار بي‌اطلاعي مي‌كرد.
امروز موسيو پي‌شنتا آمد و مي‌گفت كه هنوز دلش درد مي‌كند. گفتم: ((تقصير خودت است كه نرفتي پيش دكتر سرجناتي تا عملت كند.)) جاي بخيه‌ها را كه نشانم داد، تازه فهميدم كه چه كلكي خورده‌ام! من پي‌شنتا را همين‌جوري فرستاده بودم پيش سرجناتي كه عجالتاً آپانديس سالمش را بيرون بياورد تا ببينم چطور مي‌شود و سرجناتي بدذات پس از عمل بروزش را به من نداده بود. مي‌دانم چطور دمار از روزگارش در بياورم!
شانزدهم دسامبر: البته چيز عجيبي نيست، چون خودم هم سالها پيش زماني در تنها بيمارستان خصوصي فوركيناباسو كار مي‌كردم همين رويه را در پيش گرفته بودم، ولي انصافا حد نگه مي‌داشتم. اما اين روزها كه به تازگي چند تا بيمارستان خصوصي در فوركيناباسو ايجاد شده است، مي‌بينم كه همكاران هيچ حدي را مراعات نمي‌كنند و براي مثال هر نوزادي كه در بيمارستان خودشان به دنيا مي‌آيد، في الفور يك برچسب عفونت ريوي يا عفونت همه‌گير به او مي‌چسبانند، يا مي‌گويند بعد از تولد آب توي ريه‌اش رفته و براي حداقل چند روز او را همينطوري در بيمارستان خودشان نگه مي‌دارند. البته بيمارستان خصوصي خرج دارد و بايد هر جوري شده برايش مريض تراشيد. اما اين قضيه بستري كردن نوزادها به هر بهانه‌اي كه شده حتي براي من هم جالب است."
اين از مطلب نشريه سپيد، اما بد نيست كه براي رفع تنوع به اين وبلاگ هم سري بزنيد!


پ.ن. البته توضيح واضحات است؛ اما خب روشن است كه مسئله اينجا بررسي عملكرد تك‌تك پزشكان نيست؛ تنها مي‌خواهيم ببينيم جو عمومي و مسير حركت و آينده يك بخش از جامعه ما چگونه است. آيا اوضاع كلي اخلاقي و احتماعي اين بخش نسبه به مثلا ده سال پيش بهتر شده يا بدتر. اينكه در حال حاضر الگوهاي موفق براي دانشجويان و پزشكان جوان چيست؛ خلاصه اگر خدا قبول كند مي‌خواهيم بررسي جامعه‌شناختي كنيم. نكته ديگر اينكه حرف من و حرف هر آدم عاقل ديگري چون من اين نيست كه در سرشت و ذات اقشار بالايي طبقه متوسط ايراني پستي و رذالت نهفته است. مطمئنا وضعيت جامعه پزشكان پيش از انقلاب كاملا متفاوت بود و دلايلي وجود داشت كه آن زمان اين موجودات بسيار محترمتر و محبوبتر بودند. زماني كه از سويي و در جبهه سياسي دكتر اعظمي‌ها الگو بودند (جالب است؛ آن زمان مي‌شد همزمان هم پزشك بود و هم آدم سياسي و راديكال!) و در بخش غيرسياسي بي‌شمار پزشكاني كه بهترين موقعيتهاي كاري را در بهترين نقاط جهان رها مي‌كردند و براي اداي دين اجتماعي‌شان در بدترين نقاط كشورمان طبابت مي‌كردند. خب تمام اينها امروز و براي ما شبيه افسانه‌هايي دروغين جلوه مي‌كند!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 14:20  توسط پويا  | 


هولباخ يكي از روشنترين چهره‌هاي روشنگري فرانسه جمله‌اي دارد به اين مضمون: "براي فيلسوف، نسل آينده همان نقشي را دارد كه جهان آخرت براي خداباور". تا جايي كه من مي‌دانم هولباخ و دوستانش در همان دوره حياتشان هم كم شنونده و آنهم شنونده عاقل نداشتند؛ اما احتمالا روشنگران انقدر بلند‌پرواز و رويا‌پرداز بوده‌اند كه انتظار اين را داشته باشند كه توده‌هاي وسيع مردم روزي پذيراي انديشه‌ها و آرمانهايشان باشند؛ رويايي كه تا حد زيادي هم عملي شد و نظم كهن بر سر ناظمانش خرد و ويران شد.
خب،‌ شكسته‌نفسي نباشد؛ من هم يه جورايي همان احساس هولباخ را دارم، تازه بيشتر. هولباخ حداقل ديدرو و روسو و ولتر و هلوسيوس و خيلي‌هاي ديگر را داشت كه حرفش را بفهمند و نقد كنند؛ اما ...
خلاصه ظاهرا لياقت جماعت وبلاگ‌نويس و وبلاگ‌خوان در همين حد است كه ماني و مكابيز و ايرج و ازموزيس و ... بخوانند و دل خوش كنند؛ خلايق هر چه لايق!
اما با اين اوصاف نمي‌توان از زير بار مسئوليت در قبال نسل آينده و نسلهاي آينده شانه خالي كرد؛ بايد نوشت! بايد بنويسم ... آه!

پ.ن. خدا بخواهد ادامه مطلب سكس، عشق و مابقي قضايا را به زودي مي‌نويسم. اما براي اينكه به دوستان پيش‌زمينه‌اي بدهم بايد بگويم كه مطلبم را رساندم به بررسي رابطه جسماني دو آدم به طور كلي و ارتباط آن با رابطه عاطفي. خدا بخواهد مي‌خوام نشان دهم كه ارتباط جسماني و تماس و حتي نگاههاي دو آدم چقدر با ارتباط عاطفي و روحي آن دو نفر در هم آميخته است و در واقع به گونه‌اي ميان اين دو وحدت وجود دارد. مثالهاي زيادي هست؛ از نوزادي و كودكي كه با نزديكي فرد غريبه گريه سر مي‌دهد، از "دست و نگاه" "مهربان" مادر، از دست كثيف و نگاه هرزه آدمي و .... مي‌خواهيم نشان دهيم كه برقراري رابطه جسماني سالم و انساني فارغ از يك رابطه عاطفي قوي پوچ و توهم است؛ اينكه چرا مي‌گويند دست كثيفت را به من نزن؛ اينكه اصولا چطور مفهوم "نجس" بودن "ديگران" توانسته وارد برخي اديان و باورها شود. خلاصه با اين مقدمه در قسمتهاي بعدتر راحت خواهيم توانست نشان دهيم كه سكس بدون عشق غيرانساني و يادگاري از دوران توحش آدمي است و دير يا زود به همان جايي خواهد رفت كه چرخ دستي نخ‌ريسي!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 2:25  توسط پويا  | 

   
به جان خودم دلم مي‌خواد زودتر بيام و از خجالت معدود دوستان بيرون درآم؛ اما حس و حال پست نوشتن نيست.

اما حالا كه خودم نمي‌نويسم مي‌تونم در عوض يه كار نيك بكنم و يك وبلاگ خيلي خوب به دوستان معرفي كنم كه كار دو تا از رفقاست: حاشيه‌هاي شهر
خودتون خواهيد خواند و قضاوت خواهيد كرد؛ اما اگه نظر من رو بخواهيد بايد عرض كنم يكي از پستهاي اين وبلاگ مي‌ارزه به هزار تا از اين گزارشهاي خواب‌آور سوسياليستي، فمينيستي، كارگري، و ... كه اين روزها زياد مي‌بينيم: دختري در آستانه اعدام و نيازمند ياري سبز انسان‌دوستان فمينيست؛ كودك كاري چشم به ياري كميته امداد ماركسيست-لنينيستي رفقا يا مفت‌خورهاي يونيسفي؛ زني مطلقه و درمانده و منتظر الكمپين و قس علي هذا.

اين رو بگم كه اين پست آخري حاشيه‌هاي شهر كه در مورد بهايي‌هاست داغ ما رو تازه كرد: والا من بهايي كم ديدم اما همون چند تايي كه ديدم اثر خيلي خوبي رو من گذاشتند: انسانهايي باشرف و شجاع و اخلاق‌گرا و سربلند؛ دوستاني كه سالهاست ايده گفتگوي چهره به چهره را كه دو سالي است به مدد كمپين مطرح و پيش برده مي‌شود، در هر جا و هر زماني پيش مي‌برند.


+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 2:29  توسط پويا  | 


یه چند وقتیه که اینجا چیزی ننوشتم و البته همانطور که انتظار می رفت فاجعه ای هم رخ نداد. فاجعه ای رخ نداد که هیچ؛ آمار مراجعان به این وبلاگ هم خیلی بالا و پایین نرفت؛ بلاخره همیشه یه عده آدم هستند که با گوگل کردن واژه هایی مثل سکس و عشق و ... سر و کله شون این طرفا پیدا بشه!
البته ایده نوشتن ماشا الله زیاد دارم که یکی از یکی هم بهتره و جذابتر (به گواهی تاریخ این نظر فقط شخص خودمه البته) اما این روزا حس و حال نوشتن ندارم که ندارم؛ آدم تا کی می تونه خودشو گول بزنه و با سنگ و تخته و در و دیوار دیالوگ و گفتمان کنه؟!

در هر حال برای خودم ایده زیاد دارم؛ ادامه اون مطلب سکس و عشق که رسیده سر رابطه جسمانی دو آدم و رابطه اش با رابطه عاطفی و روحانی؛ در مورد نقد مارکسیستی دین با توجه به اون شعار معروف خدایا خدایا از عمر ما بکاهو بر عمر او بیفزا؛ یک مطلب تشکر از خودم که مثل همیشه نقدهای سیاسی اجتماعی ام و این بار در مورد کمپین درست از آب در اومده؛ یه مطلب درباره کتاب داروین درباره تکامل انسان با نگاهی به چهار مرحله تکامل فرهنگی آدما و دو سه تا مطلب دیگه که الان در خاطرم نیست.
خوبی شرایط من اینه که تنها احساسات و میل خودمه که تعیین میکنه چی بنویسم و کی بنویسم؛ خدا رو شکر اصلا فشار خارجی میل خوانندگان و بازار و ... برای آدم فرهیخته ای مثل من معنا نداره (خواننده کجا بود برادر؟)
در هر حال و تنها برای ثبت در تاریخ: به زودی و با یه برنامه بهتر برمیگردم!
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 2:15  توسط پويا  | 

به خصوص بعد از دو خرداد و فضای به شدت نشاط آورش بازار تئوری های "طبقه متوسطی" رونق خاصی پیدا کرد؛ چه تحت پوشش راست و لیبرالی و چه زیر نام مقدس چپ و سوسیالیسم و مارکسیسم حرف یکی بود: در اوضاع فعلی این وظیفه تاریخی به دوش طبقه متوسط است که مملکت را به سوی ترقی و دموکراسی و خوشبختی هدایت کند. البته اگر کمی دقیقتر به نظرات دوستان توجه میشد میشد دید که چه آشکار و چه ناآشکار آنچه از طبقه متوسط در ذهن بود بخشهای مرفه و بالایی طبقه متوسط بود؛ پزشکان، مهندسین، وکلا، روشنفکران، کارمندان عالی رتبه، مدیران میانی، اساتید دانشگاه و ... فرضا آدمی مثل رییس دانا با ادعای کمونیستی و مارکسیستی به مسئله برخورداری از رفاه اقتصادی به عنوان نقطه امتیاز و مثبت اشاره میکرد و مثلا اکثر معلمان را به علت اوضاع بد معیشتیشان از شمول طبقه متوسط رهایی بخشش خارج میکرد. خلاصه در این متن هر جا صحبت از طبقه متوسط می شود می توان و باید آن را با اقشار بالایی طبقه متوسط جایگزین کرد و توجه داشت که بخش اعظم طبقه متوسط از شمول آن خارج است.
یک نکته جالب اینکه تئورسینها برای اثبات تئوری شان بیشتر به تجارب دیگر کشورها اشاره می کردند و از این می گفتند که در همه جا و همه زمانها این طبقه متوسط فلان بوده که جامعه را به پیش برده، گویی این رسالت مترقیانه طبقه متوسط چیزی بود مانند آیه های وحی شده قران که برای هر مکان و زمانی صادق است. به خصوص هر چه از دو خرداد بیشتر می گذشت و طبقه متوسط دوستان کمتر و کمتر از خودش عرضه و کیفیتی نشان می داد استناد به تجربه دیگر کشورها بیشتر و بیشتر میشد. طبیعی بود: استناد به واقعیات خودمان و مثلا وضعیت کانون وکلا یا نظام مهندسی یا پزشکی یا حتی کانون نویسندگان جز شرم و خجالت دستاوردی نداشت.
اما حرف حساب چه بود: ساده و عامیانه ترش اینطور می شود: طبقات بالا انگیزه ای برای تغییر ندارند چون از موقعیت خوبی بهره می برند؛ طبقات پایین هم که انقدر درگیر وضعیت معیشتی و اقتصادی و خلاصه کنیم شکم خود هستند که اصلا به فکر تغییر نمیافتند. تنها طبقه متوسط بهره مند از رفاه نسبی و ناراضی از وضعیت خود است که آگاهانه تغییر را می خواد و در پی اش می رود.
دو نکته ضمنی: این ایده که طبقات بالا دنبال تغییر نیستند چون وضعیت "خوبی" دارند، به طور ضمنی از آرزو و خواسته "طبقه متوسط" می گوید: تصرف قدرت و رسیدن به جایگاههای بالا. ساده انگاری است که بحثهای محافل لیبرال، سوسیالیست، کمونیست، فمینیست و ... را دید و به این توجه نکرد که تقریباً هر روشنفکری با هر گرایشی آرزوی وزیر و وکیل و مدیر عالی رتبه شدن و ... را ندارد (رییس دانای کمونیست قصد ریاست جمهوری جمهوری اسلامی را داشت). با زبان کلاسیک مارکسیستی بخواهیم بگوییم خرده بورژوازی خواب بورژوا شدن میبیند. اما نکته دوم شاید مهمتر باشد: اینکه طبقات پایین به علت درگیر شکم بودن فکر نمی کنند. اینجا سخیفترین نوع تحلیل مادی و اقتصادی(1) را میتوان مشاهده کرد: در پی پر کردن شکم خود و خانواده بودن با هر چیز عالی و متعالی ای در تضاد است و بدین ترتیب طبقات پایین شاید تا ابد از هرگونه ویژگی واقعا انسانی محروم خواهند بود.
و باز هم یک نکته دیگر: با این اوصاف با تلقی اشراف مابانه ای از فکر کردن طرفیم: فکر کردن در اوقات فراغت و در کنار آتش، فکر کردنی که با کتاب خواندن و آکادمیک یا روشنفکر بودن یکی گرفته می شود. در این تصور محدود و سطحی اندیشه های آمیخته با کار و زندگی(2) به کنار گذاشته می شود و خلاصه "تفکر" هم مانند خیلی چیزهای دیگر مفهومی شدیدا طبقاتی می شود.
اما بلاخره داستان چه شد؟ هیچی، از یکسو هر چه گذشت بیشتر معلوم شد که طبقه متوسط بی عرضه تر از این حرفهاست و نهایت شایستگی سیاسی اش را در بحثهای داغ شرکت یا تحریم انتخابات نشان میدهد. در این میان یک بخش صادقتر و اگاهتر طبقه متوسط به تئوری زوال رسید: طبقه متوسط به انتهای خط رسیده و نمی توان ازش انتظاری داشت. اما اینجا هم طبقه متوسط خودمحور نمی تواند بپذیرد که شاید دیگرانی باشند که به آخر خط نرسیده باشند: طبقه متوسط در انتهای شب خودش انتهای شب وطن و در واقع کل جهان را میبیند! اما از سوی دیگر؛ اتفاقات جالبی افتاد: مدرنترین و پیگیرانه ترین اعتراضات را آن طبقه ملعون و بی فکر درگیر شکم انجام داد: معلمان عادی با حقوق 200 300 و حداکثر 400 هزار تومانی و مهمتر از ان آن قشر از کارگران که شاید بعد از "عمله" ها یکی از بیشترین بار توهینهای طبقاتی را به جان می خرند: رانندگان شرکت واحد و "سندیکای"شان. و امروز هم کارگران نیشکر هفت تپه با خواستهای سندیکاخواهانه و شدیدا سیاسی و ضدرژیمشان.
با این اوصاف چه خواهد شد؟ تئوریسینهای طبقه متوسط به اشتباه خود اقرار خواهند کرد و به نقش مترقی طبقه کارگر صنعتی و اقشار پایین طبقه متوسط معترف خواهند شد؟ زهی خیال باطل. طبقه متوسط تئوریهای جایگزین خوبی در آستین دارد. یکی از اینها که احتمالا شدیدا به درد این روزها می خورد چنین است:
اگر در تئوری بالا درگیر شکم و فقر بودن مانع فکر به تغییر و اعتراض می شد حالا برعکس: طبقات پایین به علت فقر و گرسنگی و محرومیت معترضترند و خیلی "طبیعی" است که اعتراض کنند و اگر نکنند نشان خریتشان است! باز هم یک رابطه سخیف میان شکم و پول و "اقتصاد" با فعالیت اجتماعی و سیاسی برقرار میشود. اگر در تئوری بالا شکم کل بدن و ذهن را از حرکت وامی داشت اینبار محرک بدن و ذهن است.
خب اینجا نقل قولی از مارکس بدبخت است که ظاهرا با این برداشت سخیف طبقه متوسط جور درمیآید و مکرر مورد استفاده جناح چپ طبقه متوسط قرار می گیرد: کارگران چیزی جز زنجیر برای از دست دادن ندارند (خوش به حالشان واقعا!). خلاصه کارگران و بهتر بگوییم مستضعفان و فقیر بیچاره ها "مجبورند" اعتراض کنند، (به همان ترتیبی که طبقه متوسط مجبور است کاری نکند جز مزخرف بافتن.)
خلاصه اعتصاب و سندیکاسازی و تشکل سازی و هزار چیز دیگر وظایفی است که دست تقدیر و چوب تاریخ بر دوش "کارگر-مستضعفان" گذاشته؛ وظایفی که ظاهرا دیگر کسی معتقد نیست که قرار است "طبقه متوسط" آگاهانه و آزادانه و با شایستگی انجامش دهد(3)!

(1) بیچاره کسی که فکر می کند تحلیل مادی و اقتصادی مارکسیسم هم چنین چیزی است!
(2) تمام مارکسیسم روی همین اندیشه های آمیخته با کار و زندگی بنا شده، اندیشه هایی که بخش خیلی خیلی زیادی از آن ناخود آگاه است.
(3) میگن تو اوج سرکوب سال 60؛ در سینمای متروکه ای در رشت حدود سی نفر بالاترین رده های سازمان فدایی-اقلیت نشستی برای تهیین سیاستها داشتند که از نظر امنیتی کاری بوده کارستان. خلاصه این رشتیها انگار اینکاره اند!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:59  توسط پويا  | 


سبیل طلا مطلبی نوشته که مکابیز آن را نقدی عالی می داند و همه را به خواندنش دعوت می کند. بی مناسبت ندیدم که خلاصه ای درباره متد نقدنویسی سبیل طلا و خیلی های دیگر کمی بنویسم.

سبیل طلا نوشته: "مثال کلاسيک اش هم مساله "کار خانه" و کار های کلفتی و خانه داری و نگه داری از کودکان است که ارزان ترين دست مزد ها را دارد. سال ها فمنيست های غربی سعی کرده اند، زنان را وارد بازار کار کنند که ديگر خانه نشين و کلفت نباشد و حالا که زنان عموماً سفيد پوست و متعلق به کلاس های بالای اجتماعی وارد بازار کار شده اند و کمی کمتر از مردان اما خيلی بيشتر از قبل پول می گيرند، بايد زنان جهان سومی و غير سفيد پوست را با حقوق خيلی کمتر از حقوق قانونی کار در کشور های غربی به صورت برده های مدرن وارد کنند ..."
من با عبارت بالا مخالفتی ندارم و هر کسی کمی با بحثهای تئوریک و تاریخی فمینیسم آشنا باشد، مثال برایش آشنا و به قول سبیل طلا کلاسیک است؛ اما سوالم این است که از اینجور کلی گوییها که مدام و مدام هم تکرار می شوند چه حاصل میشود؟ سالهاست می شنویم سرمایه دار کارگر را استثمار می کند، کارگر خالق ارزش اضافه است، نئولیبرالیسم بد است، فمینیسم طبقه متوسط سفید بهمان است و .... اینجور نقدها چه راهی به عمل میبرند؟ اصولا از نقدهایی که به یکسان بتوان در مورد ایران، هند، کانادا، بورکینافاسو و ... آنها را مورد استفاده قرار داد چگونه میتوان انتظار داشت که در یک شرایط مشخص مثل شرایط حالا حاضر کشورمان پاسخی عملی به مشکلات خاص ما داشته باشند. جالب است؛ همه در حرف هم که شده می پذیریم که شرایط ما با تمام دنیا و حتی کشورهای بغل دستمان متفاوت است، اما در مقام "نظریه"پردازی برایمان همه جا یکسان است.

متد اینگونه نقدهای به ظاهر چپ بدین گونه است: با یک مورد خیلی خیلی جزئی مثل حقوق نگرفتن کارگران یک واحد خاص یا فرضا فلاکت یک زن اسیر مشکلات متعدد شروع می کنیم. خب، اینجوری می شود ادعا کرد که به واقعیات و فاکتها استناد کرده ایم. اما در مرحله بعد با پرشی حیرت آور آن چنان نتیجه گیری کلی می کنیم که برای بیشتر کارگران و زنان در هر جای دنیا صدق کند. میان آن جزئی و این کلی فاصله چند سال نوری است.
البته مطمئناً منظور این نیست که تئوری و مفاهیم کلی بی ارزش است و در شناخت واقعیت نقشی ندارد؛ مسئله این است که آیا نقش واقعیات جزئی مدام نوشونده تنها تایید تئوری های کلی ماست یا نه برعکس این تئوری و مفاهیم کلی است که در نهایت باید بتوانند به شناخت موارد جزئی کمک کنند؟ فرض کنید در واحدی تولیدی اعتراض و اعتصابی داریم، آیا نقش این اعتصاب این است که یک سری نظریات کلی مثلا ویرانگر بودن سرمایه داری را ثابت کنند، یا نه برعکس آن نظریات کلی است که باید بتوانند در تحلیل مسائل پیش آمده به ما کمک کنند و نشان دهند که چرا دقیقا در آن زمان و مکان خاص چنین اتفاقی افتاده و مهمتر اینکه برای حل مشکلات پیش آمده چه باید کرد و ...؟ خیلی فرق است میان آن منتقد و نظریه پردازی که مسائل روزمره برایش تنها و تنها نقش تاییدکننده نقدها و نظریان خودش را دارد و آن نظریه پردازی و منتقدی که هدف نهایی اش فهم و حل مسائل روز و چگونگی برخورد با آنهاست و نظریات برایش تنها محمل و ابزاری است برای آن هدف.

پ.ن. نوشته اند "فمنيسم در طول تاريخ همیشه به معنی "دوباره انديشی" و "دوباره فکر کردن" بوده است برای توليد دانش و ايجاد مرز های بدون مرزی است" یادتان هست که زمانی می خواندیم و می شنیدم که اسلام کاملترین مکتب است و ...؟ خب همانقدر که این یکی چرند بود، آن یکی هم چرند است. فمینیسم هزار تا معنی می تواند داشته باشد، به جز "دوباره اندیشی". دوباره اندیشی وظیفه ای است بر دوش انسانها وگرنه هیچ اندیشه ای حتی اندیشه فمینیستی هم نمی تواند دوباره اندیشی کند.

پ.ن. در جواب حرف درست ایرج در کامنت که گفته بود متوجه اساس نقدم نشده بود:
ایرج سلام!
حق داشتید متوجه منظورم نشوید، کار که هول هولکی انجام شود از این بهتر هم نمی شود. سعی می کنم با یک ویرایش دوباره مطلبم کمی بامعناترش کنم؛ اما اینجا خلاصه مفید منظورم را بگویم:
اول اینکه بهتر بود به این مقاله خاص اشاره نمیکردم که به قول شما هدف مشخص و معینی دارد و برایش یک استدلالهایی هم می اورد. در واقع مدنظرم کلیت نوشته های ایشان و بسیاری دیگر است که بنا به ادعا از موضع چپ یا فمینیستی یا فلان و بهمان به نقد و بررسی مشغولند. حرف من این است که نقد رادیکال، نقدی که بنا به فرض قرار است به ریشه ها بزند و به تغییر و تحول ریشه ای (و یا اصلا هر تغییری) منجر شود؛ پیش از هر چیز می بایست با وضعیت خاص و مشخصی ارتباط داشته باشد؛ فرضا ببینیم در شرایط فعلی جنبش زنان و جناح بندیهای داخلی اش چگونه است و فرضا چه برخوردی باید با کمپین داشت. باز هم اگر این نقد نقد چپ است و رو به اکثریت دارد؛ باید مسائل و دغدغه های بخشهای مختلف جامعه و زنان و ارتباط میان این بخشها و خواسته هایشان را بررسی کند و نهایتا به حکم مشخصی برسد. در هر حال، باید همواره شرایط مشخص کشور ما و زنانش در لحظه مشخص فعلی را مدنظر قرار داد. اما آنچه در حوزه موسوم به چپ فعلی وطنی می گذرد چگونه است؟ به جای "تحلیل مشخص از شرایط مشخص" که در ازمنه نه چندان دور (اوان انقلاب بهمن) تکیه کلام چپ ها بود تحلیل نامشخص از شرایط نامشخص در دستور کار است. تکیه تماماً بر روی یکسری مفاهیم کلی که به لطف بزرگان در اختیار ماست مانند سرمایه داری، استعمار، استثمار، کارگر، ارزش، ارزش اضافه و ... قرار می گیرد و انتظار می رود این مفاهیم کلی که حوزه شمول کاربردشان بی نهایت وسیعتر از جامعه خاص ماست، مسائل و مشکلات خاص ما را پاسخ دهند. حداقل برای خودم چنین نقدهای به شدت خسته کننده و کسل آور است. تنها فرق امثال سبیل طلا با چپهای سنتی تر این است که در حالی که سنتی ترها به مارکس و لنین و ... استناد می کنند این مدرنترها دایره مراجعشان وسیعتر است و از پست مدرنها و دیگر معاصران هم کد می آورند. در حال درد و مشکل یکی است: فقدان ارتباط مشخصی با واقعیت خاص. شما خود قضاوت کنید: چند در صد از این نقدها و نوشته ها و بیانیه ها را نمی توان با کمی تغییر در نامها و تاریخ ها برای ده سال گذشته یا آینده کشورمان یا حتی کشورهای مجاور و حتی جهان اول و پیشرفته به کار برد؟ هنگامی "نقدی" تمام درونمایه و محتوایش را نه از شرایط مشخص تاریخی خودمان؛ بلکه از نقدهای بزرگانی که در شرایط و زمانی متفاوت نوشته اند بگیرد، چگونه می تواند نقدی راهگشای عمل از کار در آید؟
مکابیز نقد سبیل طلا را عالی می نامد و حتما برای خود دلیلی هم دارد؛ اما به نظرم نقدی که کوچکترین راهی به سوی واقعیت و زندگی روزمره نبرد و نتواند راهگشای عمل و کنش اجتماعی باشد، نقد چپ و کلا نقد نیست، حداکثر شاید بشود اسمش را نقد کتابخانه ای نامید و یکی از مشخصات چنین نقدی آن است که برای نوشتنش بهره مندی از اینترنت و کتابخانه ای خوب کفایت می کند.
نکته آخر اینکه همانگونه که بالا اشاره کردم، وقتی هم چنین نقدهای به واقعیت و مسائل روزمره استناد می کنند با جدا کردن تمام مشخصاتی که آن واقعیت را از واقعیات ظاهرا مشابه دیگر جدا می کند تمام هویتش را از آن میگیرند و آن را بی محتوا می کنند. فرضا کارخانه ای خاص در زمانی خاص در شهری خاص تعطیل می شوند، سریع و بدون هیچ بررسی خاص بانگ برمیآید که آی نئولیبرالیسم فلان است و بهمان. فردا که اتفاق مشابه ای در آنسوی جهان هم رخ دهد باز هم همان بانگ خسته کننده و در واقع حال به هم زن است که بلند می شود و قس علی هذا!
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:48  توسط پويا  |