به خصوص بعد از دو خرداد و فضای به شدت نشاط آورش بازار تئوری های
"طبقه متوسطی" رونق خاصی پیدا کرد؛ چه تحت پوشش راست و لیبرالی و چه زیر
نام مقدس چپ و سوسیالیسم و مارکسیسم حرف یکی بود: در اوضاع فعلی این وظیفه
تاریخی به دوش طبقه متوسط است که مملکت را به سوی ترقی و دموکراسی و
خوشبختی هدایت کند. البته اگر کمی دقیقتر به نظرات دوستان توجه میشد میشد
دید که چه آشکار و چه ناآشکار آنچه از طبقه متوسط در ذهن بود بخشهای مرفه
و بالایی طبقه متوسط بود؛ پزشکان، مهندسین، وکلا، روشنفکران، کارمندان
عالی رتبه، مدیران میانی، اساتید دانشگاه و ... فرضا آدمی مثل رییس دانا
با ادعای کمونیستی و مارکسیستی به مسئله برخورداری از رفاه اقتصادی به
عنوان نقطه امتیاز و مثبت اشاره میکرد و مثلا اکثر معلمان را به علت اوضاع
بد معیشتیشان از شمول طبقه متوسط رهایی بخشش خارج میکرد. خلاصه در این متن
هر جا صحبت از طبقه متوسط می شود می توان و باید آن را با اقشار بالایی
طبقه متوسط جایگزین کرد و توجه داشت که بخش اعظم طبقه متوسط از شمول آن
خارج است.
یک نکته جالب اینکه تئورسینها برای اثبات تئوری شان بیشتر به تجارب دیگر کشورها اشاره می کردند و از این می گفتند که در همه جا و همه زمانها این طبقه متوسط فلان بوده که جامعه را به پیش برده، گویی این رسالت مترقیانه طبقه متوسط چیزی بود مانند آیه های وحی شده قران که برای هر مکان و زمانی صادق است. به خصوص هر چه از دو خرداد بیشتر می گذشت و طبقه متوسط دوستان کمتر و کمتر از خودش عرضه و کیفیتی نشان می داد استناد به تجربه دیگر کشورها بیشتر و بیشتر میشد. طبیعی بود: استناد به واقعیات خودمان و مثلا وضعیت کانون وکلا یا نظام مهندسی یا پزشکی یا حتی کانون نویسندگان جز شرم و خجالت دستاوردی نداشت.
اما حرف حساب چه بود: ساده و عامیانه ترش اینطور می شود: طبقات بالا انگیزه ای برای تغییر ندارند چون از موقعیت خوبی بهره می برند؛ طبقات پایین هم که انقدر درگیر وضعیت معیشتی و اقتصادی و خلاصه کنیم شکم خود هستند که اصلا به فکر تغییر نمیافتند. تنها طبقه متوسط بهره مند از رفاه نسبی و ناراضی از وضعیت خود است که آگاهانه تغییر را می خواد و در پی اش می رود.
دو نکته ضمنی: این ایده که طبقات بالا دنبال تغییر نیستند چون وضعیت "خوبی" دارند، به طور ضمنی از آرزو و خواسته "طبقه متوسط" می گوید: تصرف قدرت و رسیدن به جایگاههای بالا. ساده انگاری است که بحثهای محافل لیبرال، سوسیالیست، کمونیست، فمینیست و ... را دید و به این توجه نکرد که تقریباً هر روشنفکری با هر گرایشی آرزوی وزیر و وکیل و مدیر عالی رتبه شدن و ... را ندارد (رییس دانای کمونیست قصد ریاست جمهوری جمهوری اسلامی را داشت). با زبان کلاسیک مارکسیستی بخواهیم بگوییم خرده بورژوازی خواب بورژوا شدن میبیند. اما نکته دوم شاید مهمتر باشد: اینکه طبقات پایین به علت درگیر شکم بودن فکر نمی کنند. اینجا سخیفترین نوع تحلیل مادی و اقتصادی(1) را میتوان مشاهده کرد: در پی پر کردن شکم خود و خانواده بودن با هر چیز عالی و متعالی ای در تضاد است و بدین ترتیب طبقات پایین شاید تا ابد از هرگونه ویژگی واقعا انسانی محروم خواهند بود.
و باز هم یک نکته دیگر: با این اوصاف با تلقی اشراف مابانه ای از فکر کردن طرفیم: فکر کردن در اوقات فراغت و در کنار آتش، فکر کردنی که با کتاب خواندن و آکادمیک یا روشنفکر بودن یکی گرفته می شود. در این تصور محدود و سطحی اندیشه های آمیخته با کار و زندگی(2) به کنار گذاشته می شود و خلاصه "تفکر" هم مانند خیلی چیزهای دیگر مفهومی شدیدا طبقاتی می شود.
اما بلاخره داستان چه شد؟ هیچی، از یکسو هر چه گذشت بیشتر معلوم شد که طبقه متوسط بی عرضه تر از این حرفهاست و نهایت شایستگی سیاسی اش را در بحثهای داغ شرکت یا تحریم انتخابات نشان میدهد. در این میان یک بخش صادقتر و اگاهتر طبقه متوسط به تئوری زوال رسید: طبقه متوسط به انتهای خط رسیده و نمی توان ازش انتظاری داشت. اما اینجا هم طبقه متوسط خودمحور نمی تواند بپذیرد که شاید دیگرانی باشند که به آخر خط نرسیده باشند: طبقه متوسط در انتهای شب خودش انتهای شب وطن و در واقع کل جهان را میبیند! اما از سوی دیگر؛ اتفاقات جالبی افتاد: مدرنترین و پیگیرانه ترین اعتراضات را آن طبقه ملعون و بی فکر درگیر شکم انجام داد: معلمان عادی با حقوق 200 300 و حداکثر 400 هزار تومانی و مهمتر از ان آن قشر از کارگران که شاید بعد از "عمله" ها یکی از بیشترین بار توهینهای طبقاتی را به جان می خرند: رانندگان شرکت واحد و "سندیکای"شان. و امروز هم کارگران نیشکر هفت تپه با خواستهای سندیکاخواهانه و شدیدا سیاسی و ضدرژیمشان.
با این اوصاف چه خواهد شد؟ تئوریسینهای طبقه متوسط به اشتباه خود اقرار خواهند کرد و به نقش مترقی طبقه کارگر صنعتی و اقشار پایین طبقه متوسط معترف خواهند شد؟ زهی خیال باطل. طبقه متوسط تئوریهای جایگزین خوبی در آستین دارد. یکی از اینها که احتمالا شدیدا به درد این روزها می خورد چنین است:
اگر در تئوری بالا درگیر شکم و فقر بودن مانع فکر به تغییر و اعتراض می شد حالا برعکس: طبقات پایین به علت فقر و گرسنگی و محرومیت معترضترند و خیلی "طبیعی" است که اعتراض کنند و اگر نکنند نشان خریتشان است! باز هم یک رابطه سخیف میان شکم و پول و "اقتصاد" با فعالیت اجتماعی و سیاسی برقرار میشود. اگر در تئوری بالا شکم کل بدن و ذهن را از حرکت وامی داشت اینبار محرک بدن و ذهن است.
خب اینجا نقل قولی از مارکس بدبخت است که ظاهرا با این برداشت سخیف طبقه متوسط جور درمیآید و مکرر مورد استفاده جناح چپ طبقه متوسط قرار می گیرد: کارگران چیزی جز زنجیر برای از دست دادن ندارند (خوش به حالشان واقعا!). خلاصه کارگران و بهتر بگوییم مستضعفان و فقیر بیچاره ها "مجبورند" اعتراض کنند، (به همان ترتیبی که طبقه متوسط مجبور است کاری نکند جز مزخرف بافتن.)
خلاصه اعتصاب و سندیکاسازی و تشکل سازی و هزار چیز دیگر وظایفی است که دست تقدیر و چوب تاریخ بر دوش "کارگر-مستضعفان" گذاشته؛ وظایفی که ظاهرا دیگر کسی معتقد نیست که قرار است "طبقه متوسط" آگاهانه و آزادانه و با شایستگی انجامش دهد(3)!
(1) بیچاره کسی که فکر می کند تحلیل مادی و اقتصادی مارکسیسم هم چنین چیزی است!
(2) تمام مارکسیسم روی همین اندیشه های آمیخته با کار و زندگی بنا شده، اندیشه هایی که بخش خیلی خیلی زیادی از آن ناخود آگاه است.
(3) میگن تو اوج سرکوب سال 60؛ در سینمای متروکه ای در رشت حدود سی نفر بالاترین رده های سازمان فدایی-اقلیت نشستی برای تهیین سیاستها داشتند که از نظر امنیتی کاری بوده کارستان. خلاصه این رشتیها انگار اینکاره اند!
یک نکته جالب اینکه تئورسینها برای اثبات تئوری شان بیشتر به تجارب دیگر کشورها اشاره می کردند و از این می گفتند که در همه جا و همه زمانها این طبقه متوسط فلان بوده که جامعه را به پیش برده، گویی این رسالت مترقیانه طبقه متوسط چیزی بود مانند آیه های وحی شده قران که برای هر مکان و زمانی صادق است. به خصوص هر چه از دو خرداد بیشتر می گذشت و طبقه متوسط دوستان کمتر و کمتر از خودش عرضه و کیفیتی نشان می داد استناد به تجربه دیگر کشورها بیشتر و بیشتر میشد. طبیعی بود: استناد به واقعیات خودمان و مثلا وضعیت کانون وکلا یا نظام مهندسی یا پزشکی یا حتی کانون نویسندگان جز شرم و خجالت دستاوردی نداشت.
اما حرف حساب چه بود: ساده و عامیانه ترش اینطور می شود: طبقات بالا انگیزه ای برای تغییر ندارند چون از موقعیت خوبی بهره می برند؛ طبقات پایین هم که انقدر درگیر وضعیت معیشتی و اقتصادی و خلاصه کنیم شکم خود هستند که اصلا به فکر تغییر نمیافتند. تنها طبقه متوسط بهره مند از رفاه نسبی و ناراضی از وضعیت خود است که آگاهانه تغییر را می خواد و در پی اش می رود.
دو نکته ضمنی: این ایده که طبقات بالا دنبال تغییر نیستند چون وضعیت "خوبی" دارند، به طور ضمنی از آرزو و خواسته "طبقه متوسط" می گوید: تصرف قدرت و رسیدن به جایگاههای بالا. ساده انگاری است که بحثهای محافل لیبرال، سوسیالیست، کمونیست، فمینیست و ... را دید و به این توجه نکرد که تقریباً هر روشنفکری با هر گرایشی آرزوی وزیر و وکیل و مدیر عالی رتبه شدن و ... را ندارد (رییس دانای کمونیست قصد ریاست جمهوری جمهوری اسلامی را داشت). با زبان کلاسیک مارکسیستی بخواهیم بگوییم خرده بورژوازی خواب بورژوا شدن میبیند. اما نکته دوم شاید مهمتر باشد: اینکه طبقات پایین به علت درگیر شکم بودن فکر نمی کنند. اینجا سخیفترین نوع تحلیل مادی و اقتصادی(1) را میتوان مشاهده کرد: در پی پر کردن شکم خود و خانواده بودن با هر چیز عالی و متعالی ای در تضاد است و بدین ترتیب طبقات پایین شاید تا ابد از هرگونه ویژگی واقعا انسانی محروم خواهند بود.
و باز هم یک نکته دیگر: با این اوصاف با تلقی اشراف مابانه ای از فکر کردن طرفیم: فکر کردن در اوقات فراغت و در کنار آتش، فکر کردنی که با کتاب خواندن و آکادمیک یا روشنفکر بودن یکی گرفته می شود. در این تصور محدود و سطحی اندیشه های آمیخته با کار و زندگی(2) به کنار گذاشته می شود و خلاصه "تفکر" هم مانند خیلی چیزهای دیگر مفهومی شدیدا طبقاتی می شود.
اما بلاخره داستان چه شد؟ هیچی، از یکسو هر چه گذشت بیشتر معلوم شد که طبقه متوسط بی عرضه تر از این حرفهاست و نهایت شایستگی سیاسی اش را در بحثهای داغ شرکت یا تحریم انتخابات نشان میدهد. در این میان یک بخش صادقتر و اگاهتر طبقه متوسط به تئوری زوال رسید: طبقه متوسط به انتهای خط رسیده و نمی توان ازش انتظاری داشت. اما اینجا هم طبقه متوسط خودمحور نمی تواند بپذیرد که شاید دیگرانی باشند که به آخر خط نرسیده باشند: طبقه متوسط در انتهای شب خودش انتهای شب وطن و در واقع کل جهان را میبیند! اما از سوی دیگر؛ اتفاقات جالبی افتاد: مدرنترین و پیگیرانه ترین اعتراضات را آن طبقه ملعون و بی فکر درگیر شکم انجام داد: معلمان عادی با حقوق 200 300 و حداکثر 400 هزار تومانی و مهمتر از ان آن قشر از کارگران که شاید بعد از "عمله" ها یکی از بیشترین بار توهینهای طبقاتی را به جان می خرند: رانندگان شرکت واحد و "سندیکای"شان. و امروز هم کارگران نیشکر هفت تپه با خواستهای سندیکاخواهانه و شدیدا سیاسی و ضدرژیمشان.
با این اوصاف چه خواهد شد؟ تئوریسینهای طبقه متوسط به اشتباه خود اقرار خواهند کرد و به نقش مترقی طبقه کارگر صنعتی و اقشار پایین طبقه متوسط معترف خواهند شد؟ زهی خیال باطل. طبقه متوسط تئوریهای جایگزین خوبی در آستین دارد. یکی از اینها که احتمالا شدیدا به درد این روزها می خورد چنین است:
اگر در تئوری بالا درگیر شکم و فقر بودن مانع فکر به تغییر و اعتراض می شد حالا برعکس: طبقات پایین به علت فقر و گرسنگی و محرومیت معترضترند و خیلی "طبیعی" است که اعتراض کنند و اگر نکنند نشان خریتشان است! باز هم یک رابطه سخیف میان شکم و پول و "اقتصاد" با فعالیت اجتماعی و سیاسی برقرار میشود. اگر در تئوری بالا شکم کل بدن و ذهن را از حرکت وامی داشت اینبار محرک بدن و ذهن است.
خب اینجا نقل قولی از مارکس بدبخت است که ظاهرا با این برداشت سخیف طبقه متوسط جور درمیآید و مکرر مورد استفاده جناح چپ طبقه متوسط قرار می گیرد: کارگران چیزی جز زنجیر برای از دست دادن ندارند (خوش به حالشان واقعا!). خلاصه کارگران و بهتر بگوییم مستضعفان و فقیر بیچاره ها "مجبورند" اعتراض کنند، (به همان ترتیبی که طبقه متوسط مجبور است کاری نکند جز مزخرف بافتن.)
خلاصه اعتصاب و سندیکاسازی و تشکل سازی و هزار چیز دیگر وظایفی است که دست تقدیر و چوب تاریخ بر دوش "کارگر-مستضعفان" گذاشته؛ وظایفی که ظاهرا دیگر کسی معتقد نیست که قرار است "طبقه متوسط" آگاهانه و آزادانه و با شایستگی انجامش دهد(3)!
(1) بیچاره کسی که فکر می کند تحلیل مادی و اقتصادی مارکسیسم هم چنین چیزی است!
(2) تمام مارکسیسم روی همین اندیشه های آمیخته با کار و زندگی بنا شده، اندیشه هایی که بخش خیلی خیلی زیادی از آن ناخود آگاه است.
(3) میگن تو اوج سرکوب سال 60؛ در سینمای متروکه ای در رشت حدود سی نفر بالاترین رده های سازمان فدایی-اقلیت نشستی برای تهیین سیاستها داشتند که از نظر امنیتی کاری بوده کارستان. خلاصه این رشتیها انگار اینکاره اند!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:59  توسط پويا
|