بوي خوش انقلاب!
حرفم چيز ديگري است! فكر ميكنم جو و احساسات بخشهايي از مردم دارد جدا عوض ميشود؛ اگر بخواهم صريحتر بگويم حس جديت و كار جمعي و فداكاري و هزينه دادن براي تغييرات جدي و در يك كلام حس "كار" و "همبستگي"، در بخشهاي خاصي از مردم در حال رشد است. بازم صريحتر بگويم به نظرم ميآيد از كارگران صنعتي و اقشار پاييني طبقه متوسط زمزمهها و صداهاي جديدي به گوش ميرسد.
اگه دليل و مدرك بخواهيد ميشود چند مثال كوچك زد: اگر همين بغل يعني گوشه سمت چپ وبلاگ رو نگاه كنيد صحبتهاي يكي از معلمهاي فعال در كانون صنفي معلمان جالب توجه است، مثلا اينجا:
"وقتي نظمي قادر نيست ،رئيس دولت خود را وادار كند به قانون مصوّب مجلس (قانون نظام پرداخت هماهنگ) تمكين نمايد، برهم زدن چنين نظمي يك حركت عادلانه است. البته ممكن است اين حركت عادلانه به ظاهر شكست بخورد ، هم چنان كه در طول تاريخ ،مزدك و اسپارتاكوس و... شكست خوردند، اما حقطلبي و عدالتخواهي باقي مانده و خواهد ماند."
بايد توجه كرد كه چنين صحبتهايي ديگر استثاء نيست، ميشود خيلي راحت از همين معلمها نقل قولهاي مشابهي آورد. نكته جالب قضيه اينه كه تازه اين معلمها حرفشان اين است كه فقط ميخواهند كار صنفي كنند، ولي تجربه اين چندساله و برخورد نظام آنها را به جايي رسانده كه خيلي راديكالتر از قبل خودشان را با نظام درگير كنند. همينطور داشتم نامه فرزاد كمانگر معلم زنداني كرد رو ميخواندم: ديدم جايي خطاب به بازجوي فرضيش نوشته:
"من معلمم…نه نه…
من دانش آموز صمد بهرنگیام ، همان که الدوز و کلاغها و ماهی سیاه کوچولو را نوشت که حرکت کردن را به همه بیاموزد. او را میشناسی ؟ میدانم که نمی شناسی.
من محصل خانعلیام ، همان معلمی که یاد داد چگونه خورشیدی بر تخته سیاه کلاسمان بکشیم که نورش خفاشها را فراری دهد. میدانی او که بود؟
من همکار بهمن عزتیام ، مردی که همیشه بوی باران میداد و انسانی که هنوز مردم کرمانشاه و روستاهایش با اولین باران پائیزی به یاد او می افتند، اصلا میدانی او که بود ؟ میدانم که نمیدانی."
و در پاورقي فرزاد كمانگر درباره بهمن عزتي نوشته: "-بهمن عزتی معلمی بود که اوایل انقلاب اعدام شد ، هنوز مردم روستاهای کرمانشاه و کامیاران از او خاطرات بسیار دارند ، میگویند هنگام اعدام در جواب ماموران که از او پرسیدند از مرگ نمی هراسی ؟ لبخند زنان گفت : مرگ اگر مرد است گو نزد من آید تا در آغوشش کشم ، تنگ تنگ."
جالب است، نه؟ جالبتر اينكه بهمن عزتي كمونيست و فكر كنم عضو كومله بود كه در اول انقلاب توسط خلخالي و رژيم كشته شد.
با بعضي از دوستان صحبت ميشود تصورشان اين است كه تمام فعاليتها و مبارزات دهه چهل و پنجاه و اوايل انقلاب و سركوبها و كشتارها و شكستهاي بعدي ماجراهايي بوده كه تمام شده و رفته و امروز از يك طرف رژيمي را داريم كه پيروزمند و موفق آن مخالفان اول انقلابش را روانه تاريخ كرده و از طرفي نسل جديدي كه به همه چيز فكر ميكند به جز مبارزه و مزدك و اسپارتاكوس و صمد بهرنگي و بهمن عزتي. البته من هم تا حدي با حرف اين دوستان موافقم؛ تا جايي كه منظورمان از جوان، جوانان دور و بر خودمان و مهمتر از آن خودمان باشد، البته همينگونه است. اما نكته اصلي ماجرا اين است كه ما تمام دنيا نيستيم و دنيا هم به دور ما نميچرخد!
نميدانم، ولي تصور ميكنم نظامي كه فكر ميكرد بهمن عزتيها را واقعا سر به نيست كرده، امروز كه از دل همان زندانهاي خودش و از زبان جواني كه در زمان انقلاب كودكي بيشتر نبوده و زير حكم اعدامش است، بايد دوباره اسم بهمن عزتي را بشنود، احساس چندان جالبي ندارد!
يكي از دوستان چند وقت پيش ميگفت "چپ" در مملكت ما بيآبرو است كه البته من نفهميدم منظورش از چپ چيست، اگر منظورش اين دانشجوياي توخالي مثلا چپ دور و برمان است يا اگر منظورش جسد و مرده سازمانهاي چپ اول انقلاب است كه خود را به هر چيزي آويزان ميكنند كه يك روز بيشتر اسم خود و سازمانشان زنده بماند يا اگر منظورش آنهايي است كه چپ را وسيلهاي كردهاند كه مشتي نوچه دور و بر خودشان راه بياندازند و براي كارگران ايران دستور عمل صادر كنند، همان بهتر كه چپ بيآبرو باشد؛ اما اگر منظورمان از چپ، چپ بهرنگي و گلسرخي و جزني و اسكندر صادقينژاد و محمود محمودي و عليرضا سپاسي و اشرف بهكيش و عليرضا شكوهي و ... است، نظرم اين است كه آبرو را همينها برايمان معنا كردهاند، آبروي انساني كه زير بار خفت قبول ظلم و تحقير شاه و شيخ نرود و وضعش به جايي نرسد كه مهمترين دغدغهاش اين شود كه به سگ زرد يا شغال راي بدهد يا ندهد.
اما برگرديم به همان حرف اولمان، نميدانم ديگر بايد چه مدرك و شاهدي بياورم، از اصانلو و مددي كارگران شركت واحد بگويم كه تن به خفت ندادند و داوطلبانه راهي زندان رژيم شدند، از كارگران سنديكاي نيشكر هفتهتپه بگويم كه عليرغم تمام سركوبها و عليرغم اينكه هيچ حمايت جدي بينالمللي و داخلي نداشتند، در مقابل تمام فشارها تاب آورند، قانون رژيم را به هيچ گرفتند و با راي آزاد خود سنديكاي خودشان را تاسيس كردند، از سنديكاي نقاشان ساختمان بگويم يا از سنديكاي دكهداران، يا نه باز از همان معلمي بگويم كه از دوستان معلمش ميخواهد كه همگي رويه ثابتي در مقابل مقامات امنيتي و اطلاعاتي داشته باشند! شواهد بسيار است، تنها چشم ديدن ميخواهد!
فكر كنم بيست سال بعد از شكست دروني و بيروني چپ راديكال، كمكم بايد به فكر جشن تولدي ديگر باشيم!
پ.ن.1 شيرزاد عبداللهي معلم و روزنامهنگار در وبلاگشان نقدي به اين مطلب من نوشتهاند كه بحث در كامنتهاي آن نوشته ادامه پيدا كرده و من سعي كردهام مفصل از خودم رفع اتهام كنم:)
پ.ن.2 يكي از دوستان به مناسبت اين پست اين قطعه
شعر معروف را فرستاده كه بارها و بارها شنيدهايم، اما به نظر شنيدنش اين
بار از گلوي سرخ و جوان بريده بهمن عزتي و هزاران سرو زيبا انقلاب 57 به راستي زيبا باشد:
و شاخه هاي جوانم از ضربه هاي تَبرِتان زخمدار است
با ريشه چه ميكنيد!؟
گيرم كه بر لبِ اين بام، بنشسته پرندهاي در كمين و پرواز را علامت
ممنوع ميزنيد،
با جوجه هاي نشسته در آشيان چه ميكنيد!؟
گيرم كه ميزنيد، گيرم كه ميبَريد، گيرم كه ميكُشيد
با رويش ناگزير جوانه چه ميكنيد!؟"
پ.ن.3 يه مطلب ديدم كه حرف كلياش دقيقا عكس حرف مطلب من بود گفتم بزارمش جالبه، نه فقط به خاطر تضادش با حقيقت مطلب من :) بلكه هم به خاطر اطلاعات و خاطرات جالبش، هم به خاطر اينكه به اونا كه از مردمي بودن نظام موجود دم ميزنند نشون بده كه يكي از طرفداراي سابق رژيم كه كميتهچي هم بوده و در شكار كمونيست و مجاهد شركت فعالي داشته، الان چطوري فكر ميكنه!
