(1)
اِما گلدمن آنارشيست معروف عبارت معروفي دارد: "انقلابي كه نتوانم در آن برقصم انقلاب من نيست."
فكر ميكنم هر كس تعلق خاطري به امر انقلاب دارد، به خصوص با توجه به تجربه شكست انقلاب بهمن، اين نگراني را خواهد داشت كه اگر خدا بخواهد و انقلابي ديگر رخ دهد، موجسواران دوباره بتوانند انقلاب را به آنجا بكشانند كه نبايد. براي اينكه چنين نشوند كارهاي زيادي بايد كرد كه مهمترينش شكل دادن تشكلها -محافل، سنديكاها، انجمنهاي مختلف جنسيتي، قومي، ديني، گروههاي سياسي و ... كه با خواستهها و صف مستقلشان، نگذرانند شارلاتانهايي با يكسري شعارهاي كلي و بيمحتوا امور خود را پيش ببرند.
اين مسئله و خيلي مسائل ديگر درست، اما به نظرم "اِماي سرخ" به نكته مهمي اشاره كرد -رقص و توان رقصيدن در انقلاب. اگر تجربه انقلاب بهمن را با اين ديدگاه بررسي كنيم، فكر ميكنم راز خيلي از مسائلش حل ميشود: با توجه به پيشينه و فقر فرهنگي ملي ما در اين زمينه مهم، ناتواني در رقصيدن و حداقل خوب رقصيدن موجب شد انقلاب از دست مردم و انقلابيون خارج شود و مال آنها شود كه شد. براي جلوگيري از تكرار چنين فاجعهاي، فكر ميكنم ضروري است توانايي خود را در اين زمينه تا حد ممكن بالا ببريم، حداقل من به عنوان وظيفه انقلابيام اين روزها چنين ميكنم. توصيهام به تمام رفقا هم اين است كه هيچ فرصتي را از دست ندهند؛ اگر فردا انقلابي شد و ما نتوانستيم در آن برقصيم، چه كسي جز خودمان مقصر است؟
(2)
اما: زماني يكي از تفريحات سالمم شركت در تجمعات عمدتاً دانشجويي بود، در يكي از آخرين تجمعات اين چنيني كه شركت داشتم (سال 79)، شرايط فوقالعادهاي پديد آمد. هرچند نيروهاي امنيتي به شدت محل تجمع -جلوي دانشگاه- را اشغال كرده بودند، اما حادثه دستگيري فردي و اعتراض جمعيت موجب شد به سرعت بهظاهرعابران جمع شوند و شعار دهند و هسته اوليه تجمع شكل بگيرد و به سرعت جمعيت اضافه شود و در چند دقيقه ميدان انقلاب به تصرف مردم درآيد. خب، جمعيت هيجانزده شروع به شعار دادن كرد. نيروي انتظامي كه قافيه را باخته ديد، ميدان را به انصار سپرد و انصار هم در فاصله بيست سي متري مستقر شد و شروع كرد به پرتاب آجر و پاره آجر يه سوي جمعيت. خب، اصل كاملاً درست و بهجاي مبارزه بدونخشونت اين جور حكم ميكرد كه جمعيت كاري نكند و تا دقايقي هم چنين بود. اما باران آجرهاي انصاري كه يكي دو تا سر و صورت را شكافت و خون جاري شد، تعداد زيادي خشونتطلب شروع كردند به مقابله به مثل. كمي كه گذشت و با توجه به اينكه جمعيت مردم دهها برابر انصار بود، انصار جنگ را مغلوبه ديد و دست از آجرپراكني برداشت و دوباره فضاي مسالمتآميز مدنظر مبارزان ضدخشونت حاكم شد. خب، دست پليس و انصار كه كوتاه شده بود. مردم مانده بودند و ميدان انقلاب و هر شعاري كه ميلشان ميكشيد.
يك مدت كه گذشت دو تا از دوستان -يكي پسري ظاهراً انقلابي و چپ و سياسي و ... و ديگر دختري نسبتاً غيرسياسي و غيرچپ و غيرانقلابي- را ديدم. اين دوست پسر ما به شدت از دست دختر موردنظر عصبي بود و ميگفت فلاني اينجا را با پارتي اشتباه گرفته و در وسط جمعيت شروع كرده به رقصيدن!
خلاصه چند ساعت بعد با تاريك شدن هوا، ضدشورش و انصار حمله كردند و جمع متفرق شد و يك عده هم دستگير شدند و همان شد كه بايد ميشد. مسائل ديگر به كنار؛ ولي هنوز كه هنوز است نتوانستهام حكم قاطعي درباره رقص دوستمان بدهم. از طرفي با توجه به تاكيدي كه جنبش چپ روي عمل خودبهخودي و حسي دارد و با توجه به اين رقص و شادي اصلاً چيز بدي نيست و خدا آن روز را بياورد كه بتوانيم همه در ميدان آزادي جمع بشويم و بنوشيم و بزنيم و برقصيم و با توجه به ديدگاه ضدشادي و ضدرقص مرتجعان، به نظرم ميآيد كه بايد از آن رقص و شادي استقبال كرد و به فال نيكش گرفت. اما از سوي ديگر با توجه به جو حاكم و سوء استفاده حاكميت از اين مسائل و با توجه به اينكه در فضايي تجمع برگزار ميشد كه مردك انصاري داس خودش را بالاي سر ميچرخاند و جمعيت را ميترساند و با توجه به خيلي مسائل ديگر، فكر ميكنم رقصيدن در آن فضا و جو چندان هم عاقلانه نبوده و بايد منتظر زمان بهتري براي نمايش استعدادهاي خداداديمان باشيم. خلاصه، اگر دوستان در موقعيت مشابهي قرار گرفتند و در سر دوراهي سرنوشتساز رقصيدن يا نرقصيدن بودند و نظر كارشناسانه پويا را خواستند، نظرم چنين است"رفقا، تا اطلاع ثانوي نرقصيد: در صورت تغيير شرايط خودم خبرتان ميكنم."
(3)

پ.ن. مونده بودم اين پرده سوم را چطور پر كنم، اول خواستم كامنت اسموزيس رو درباره انقلاب بهمن بگذارم، بعد ديدم انگاري به مقدسات توهين كرده(اي بيلياقت!)، بيخيال شدم؛ بعد گشتم يك عكسي پيدا كنم كه رقص و انقلاب رو تركيب كرده باشه، اونم پيدا نشد؛ نهايتاً اين عكس رو از انقلاب اسپانيا پيدا كردم كه دختر و پسر، بزرگ و كوچك، زن و مرد، كارگر و كشاورز، كمونيست و آنارشيست، خلاصه همه با هم دارند ميروند با هم برقصند (معلومه، نه؟)
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 22:44  توسط پويا
|
